آخرین وداع در واپسین نگاه

به یاد دکتر محمد حسن سیدان دوست و پسر عمه عزیزم

ص.۳۹۴ ; نهاوند در آیینه فرهنگ

شمس الدین سیدان

در واپسین نگاه گلی آرمیده بود
گل بود و زیر سایه گلبن خزیده بود

آسوده از کشاکش یک عمر بی قرار
آرام خفته بود و چه خوش آرمیده بود

شمعش ز شعله مانده و فارغ ز سرکشی
از چشم روزگار چو اشک چکیده بود

مرغ بهشت بود و صلای بهشتیان
از قدسیان عالم بالا شنیده بود

مینای جان اگرچه به سنگ اجل شکست
از هر شکسته ساغر نو آفریده بود

از دیده ها برفت و به دل ها جوانه زد
گویی به باغ ، غنچه از نو دمیده بود

بعد از خزان عمر نهالش به گل نشست
با داغ دل شقایق باران رسیده بود

در دیده بسته نقش خیالش هنوز هم
نی مردمان دیده، که بل نور دیده بود

زانرو شکفته بود گل خنده بر لبش
مرغ اسیر از قفس تن رهیده بود

تا بود در کف از زر نقدش خبر نبود
در کوی عشق یوسف ارزان خریده بود

دیدی دلا که در چمن بی وفای دهر
آن سرو سرفراز چه سان قد خمیده بود

باور نمی کند سفرش را دلم هنوز
آن جان چگونه دوری تن را گزیده بود

سرگرد هم نهمیم و بهم آوریم دل
کاو خط مهر بر دل یاران کشیده بود