“ص. ۲۰۸ ;”یاس های سپید
شمس الدین سیدان
ای عشق پاک مجنون لیلای داستانها
شعر بلند نامت شیرین ترین بیان ها
دیشب که با ستاره نجوی هر شبم بود
دیدم که می خرامی در باغ کهکشانها
تا عشق می تراود در رنگ سز چشمت
افسانه ی تو مانند در بستر زمانها
کوتاه آن که بهتر، تا عشق خود بگوید
چون شد که ذکر نامت افتاده در زبانها
آن ساحری که چشمت در بزم عاشقی کرد
طرح دوباره ای شد در نقل داستان ها
دیدم به هیچ واژه تعبیر تو نگنجد
تفسیر تو نشاید در قالب گمانها
هرچند پر کشیدی تا فصل سرد غربت
یادت حریر نرمی ر خواب آشیانها
ای سبز سبز جاری بازآ که تا ببینی
هم ربرگ ریز ما را در سردی خزان ها هر پگاه
وا میشد ازملالت یک
خواب دیرگاه
از بارگاه سبز تو
تا بام کاخ ها
تا قعر کوخ ها
ره می گشود هاله سبز تو
هر کجا
تا انتهای پیچ و خم کوچه های شهر
با اولین سلام
با اولین درود
می آمد و به نرمی یک گام
تا فرود
ای حجم با شکوه تناور
پیوند روزهای طلایی کودکی
اوراقی از کتاب خوش خاطرات ما
مشق شبانه همه کودکان شهر
یاد ان فراغت دل ما و تو در گذر
شبها که پنجه های تو از باغ آسمان
می چید دانه دانه گل هر ستاره را
من همچو بیژن از ته این چاه تنگ و تار
می بافتم به دیده طناب نظاره را
گاهی که ابر
کولی کوچ شبانه ها
بی تاب و ناشکیب
انبوه گیسوان سپسد و سیاه را
در باد می فشاند
باران وبرگ های تو باغ ترانه بود
در خوبگه سبز تو با پچ پچ نسیم
خواب کبوتران
همه تعبیر دانه بود
گاهی که باد سرکش الوند می وزید
بر پیکر ستبر تو از یال دره ها
گاهی که برق چون تن زخمی مارها
با پیچ و تاب از دهن ابر می جهید
تو، همچنان
ستاده چو "گرو"ی دیر سال
قلب شب از خروش تو
در سینه می تپید
ای مایه دریغ
سرشار از اندوه سالها
کو آن مسافرن پگاهان شام ها
کو خستگان خفته
درآن روزهای گرم
در زیر برگ و بار تو
در سایه سارها
کو آن درودها
پیوند دستها
پی گیر گام ها
بس یادگار در تنه ات بود و یادها
رفتند تا کرانه موهوم بادها
بس کاروان گذشت
از این راه پر نشیب
از معبر زمانه ز بیداد و دادها
گفتم که از تو دور
گزند زمانه است
در هر بهار
در قامت بلند تو شور جوانه است
اما دریغ ما و تو نیستیم
ولی، روز و روزگار
در گردش مدام خود
جاودانه است
این جا و درنگ ما
ثانیه ای
از زمانه است
***
ای بس بهارها
پر می دهد شکوفه
باغ انارها
در پویه نسیم و نم ابر
خاک ما
بسیار می به شیشه کند
ز اشک تاک ما