به یاد پسرم شهریار
ص. ۵۵۹ ; نهاوند در آیینه فرهنگ
شمس الدین سیدان
چو لاله سوخته دشت بی بهارانم
تف کویرم و در انتظار بارانم
نشد نثار من اشکی ز ابر رهگذری
که تک درختم و تنهای کوه سارانم
نشسته در بر طوفان حادثات هنوز
خسم که پنجه فرو کرده در شیارانم
بر این شکسته تنم رشک می برد دل و من
کمان خم شده دست روزگارانم
نیامدی که چو گل واشوم ز خنده شوق
کنون خزانم و پایان انتظارانم
به میهمانی دشت شقایقم خواندند
خبر شدند که در سلک داغدارانم
غروب و خاطره تلخ کوچ چلچله ها
شبان تیره و چشم ستاره بارانم
چه همنشین صبوری چه بردبار دلی
نوید می دهد از روز وصل یارانم هر پگاه
وا میشد ازملالت یک
خواب دیرگاه
از بارگاه سبز تو
تا بام کاخ ها
تا قعر کوخ ها
ره می گشود هاله سبز تو
هر کجا
تا انتهای پیچ و خم کوچه های شهر
با اولین سلام
با اولین درود
می آمد و به نرمی یک گام
تا فرود
ای حجم با شکوه تناور
پیوند روزهای طلایی کودکی
اوراقی از کتاب خوش خاطرات ما
مشق شبانه همه کودکان شهر
یاد ان فراغت دل ما و تو در گذر
شبها که پنجه های تو از باغ آسمان
می چید دانه دانه گل هر ستاره را
من همچو بیژن از ته این چاه تنگ و تار
می بافتم به دیده طناب نظاره را
گاهی که ابر
کولی کوچ شبانه ها
بی تاب و ناشکیب
انبوه گیسوان سپسد و سیاه را
در باد می فشاند
باران وبرگ های تو باغ ترانه بود
در خوبگه سبز تو با پچ پچ نسیم
خواب کبوتران
همه تعبیر دانه بود
گاهی که باد سرکش الوند می وزید
بر پیکر ستبر تو از یال دره ها
گاهی که برق چون تن زخمی مارها
با پیچ و تاب از دهن ابر می جهید
تو، همچنان
ستاده چو "گرو"ی دیر سال
قلب شب از خروش تو
در سینه می تپید
ای مایه دریغ
سرشار از اندوه سالها
کو آن مسافرن پگاهان شام ها
کو خستگان خفته
درآن روزهای گرم
در زیر برگ و بار تو
در سایه سارها
کو آن درودها
پیوند دستها
پی گیر گام ها
بس یادگار در تنه ات بود و یادها
رفتند تا کرانه موهوم بادها
بس کاروان گذشت
از این راه پر نشیب
از معبر زمانه ز بیداد و دادها
گفتم که از تو دور
گزند زمانه است
در هر بهار
در قامت بلند تو شور جوانه است
اما دریغ ما و تو نیستیم
ولی، روز و روزگار
در گردش مدام خود
جاودانه است
این جا و درنگ ما
ثانیه ای
از زمانه است
***
ای بس بهارها
پر می دهد شکوفه
باغ انارها
در پویه نسیم و نم ابر
خاک ما
بسیار می به شیشه کند
ز اشک تاک ما