“ص. ۲۰۷ ;”یاس های سپید
شمس الدین سیدان
تا عشق می وزد چو نسیم از کران تو
سرسبز باد سرو بلند جوان تو
یادی فرست تا که دگرباره بر دهد
باغ خزان ما زگل ارغوان تو
بار دگر کجا؟ چه شبی غنچه های عشق
گل می کند دوباره میان دهان تو
سیراب باد دانه عشقی که کاشتی
از جویبار زمزمه ساز روان تو
دیریست تا که مانده در اوراق عمر من
برگی به یادگار ز نام و نشان تو
در پای هر نهال تو اشکی فشانده ایم
حاصل چه بود این همه باغبان تو؟
ای نازدانه شوکت بزم خیال من
در هیچ واژه راه ندارد بیان تو
ما سر به خواب عافیت عشق داده ایم
تا عشق می وزد چو نسیم از کران تو هر پگاه
وا میشد ازملالت یک
خواب دیرگاه
از بارگاه سبز تو
تا بام کاخ ها
تا قعر کوخ ها
ره می گشود هاله سبز تو
هر کجا
تا انتهای پیچ و خم کوچه های شهر
با اولین سلام
با اولین درود
می آمد و به نرمی یک گام
تا فرود
ای حجم با شکوه تناور
پیوند روزهای طلایی کودکی
اوراقی از کتاب خوش خاطرات ما
مشق شبانه همه کودکان شهر
یاد ان فراغت دل ما و تو در گذر
شبها که پنجه های تو از باغ آسمان
می چید دانه دانه گل هر ستاره را
من همچو بیژن از ته این چاه تنگ و تار
می بافتم به دیده طناب نظاره را
گاهی که ابر
کولی کوچ شبانه ها
بی تاب و ناشکیب
انبوه گیسوان سپسد و سیاه را
در باد می فشاند
باران وبرگ های تو باغ ترانه بود
در خوبگه سبز تو با پچ پچ نسیم
خواب کبوتران
همه تعبیر دانه بود
گاهی که باد سرکش الوند می وزید
بر پیکر ستبر تو از یال دره ها
گاهی که برق چون تن زخمی مارها
با پیچ و تاب از دهن ابر می جهید
تو، همچنان
ستاده چو "گرو"ی دیر سال
قلب شب از خروش تو
در سینه می تپید
ای مایه دریغ
سرشار از اندوه سالها
کو آن مسافرن پگاهان شام ها
کو خستگان خفته
درآن روزهای گرم
در زیر برگ و بار تو
در سایه سارها
کو آن درودها
پیوند دستها
پی گیر گام ها
بس یادگار در تنه ات بود و یادها
رفتند تا کرانه موهوم بادها
بس کاروان گذشت
از این راه پر نشیب
از معبر زمانه ز بیداد و دادها
گفتم که از تو دور
گزند زمانه است
در هر بهار
در قامت بلند تو شور جوانه است
اما دریغ ما و تو نیستیم
ولی، روز و روزگار
در گردش مدام خود
جاودانه است
این جا و درنگ ما
ثانیه ای
از زمانه است
***
ای بس بهارها
پر می دهد شکوفه
باغ انارها
در پویه نسیم و نم ابر
خاک ما
بسیار می به شیشه کند
ز اشک تاک ما