«ص. ۱۱ ; «نهاوند در هزاره های تاریخ
شمس الدین سیدان
| نگاه کنید به صفحه ۸۱ متاب | ۱ |
| نگاه کنید به صفحات ۲۵۳ تا ۲۶۰ و ۲۶۴ تا ۲۶۸ | ۲ |
| نگاه کنید به صفحه ۲۴۷ | ۳ |
| نگاه کنید به صفحه ۷۲۰ | ۴ |
| درخت تبریزی | ۵ |
| نوعی نان روغنی محلی | ۶ |
| نام کوهی درجنوب نهاوند | ۷ |
۳خواب چنار پیر کلاغان دشت را
سوی نوازش پر شب باز می کشید
آن عصرها که شامه دیوار کوچه باغ
پر می شد از غبار رهِ کوچ برّه ها
یاد آن سحر که در خُنَکای نسیم باغ
سر می کشید از بن هر گل ترانه ای
گلچین به «شوگل»۴ از پی یغمای غنچه ها
خنیاگران شب به چگور و چغاله ای
یاد آن که روح آیینه صاف سینه ها
روزی ز بذر عاطفه دشت جوانه بود
در زیر سقف طارمی خان های شهر
بهر کبوتران نجیب آشیانه بود
یاد باد آن که گاه از پس دروازه های شهر
در نیمه های یک شب مهتاب تیر ماه
می بیخت عطر سرمه خواب و گل و گیاه
آواز عاشقانه یک مرد گاه گاه
یاد از آن شکوه فصل خزان، ماه برگریز
کز زرِِّ ناب داده به هر شاخه سینه ریز
سی پنجه چنار فرو برده در حنا
خواب درخت بید به امید رستخیز
بانگ اذان ز قُقنس خورشید می جهید
تا بیشه زار پرت افق ها شراره ای
روز از طپش فتاده و گاهی ز دور دست
خط می کشید گوشه شب را ستاره ای
ای بس شبان که تا به سحر راز گفته ام
با روشنان دور شب آویز مجمرت
در زیر کهکشان تو بر بام خفته ام
همراز با نسیم دل انگیز پیکرت
در برگ برگ دفتر ایام خاطرات
چون کور سوی دور چراغی زخرمنی
بر جای مانده نقش بدیعی هنوز هم
گویای این حدیث که در خاطر منی
ای شهر کوچه های خوش کودکی هنوز
دارم به سر هوای در و دشت و دامنت
دارد هنوز جلوه عهد گذشته را
پاییز رنگ رنگ و بهاران روشنت؟
آرد نسیم آخر اسفند باز هم
از دشتهای دور پیام بهار را ؟
راجی»۵ پیر می شنود از زبان برگ»
آهنگ شاد رقص خوش بال سار را؟
آیا هنوز قاصد نوروز می دمد
در گوش کوچه ، مژده (کلوای)۶ عید را؟
آیا تنورها همه داغند و گرم نان
دودی دهد ز برق اجاقی نوید را ؟
آیا بهار خرم اردیبهشت تو
دارد هنوز رونق باغ بهشت را؟
آیا چو عهد کودکی ما هنوز هم
مهری است بین آیینه آب و کشت را ؟
***
آری، هنوز جلوه به باغ و بهار هست
در گوش سبزه زمزمه جویبار هست
عطر لطیف اطلسی و سنبل و شب بو
در درست پرعطوفت باد بهار هست
در دشتهای دامن «گرو۷» هنوز هم
سُکر شمیم شبدر و هم یونجه زار هست
آن آسمان دلکش شب های روستا
آن کاخ و چشمه و چمن و آن چنار هست
***
اما دریغ، آن همه هست و به چشم من
دیگر بلور، رنگی پیرار و پپار نیست
آن جلوه ها ز پرتو صبح شباب بود
اینک به جز سیاهی شبهای تار نیست
ای خفته در غبار قرون ای دیار من
ای چینه نخست بنای زمانه تو
با دشت سبز و رود حیات آفرین خویش
از بهر خوابگاه نخستین بهانه تو
با ما بگو که دانه و دام تو چون فریفت
سرگشتگان قوافل گم گشته راه را
این راهی همیشه غریب و غمین خاک
در دامن تو یافت چگونه پناه را
عنقای قاف قله تاریخ، بازگو
راز هزار عقده در دل نهفته را
ای مادر سترون ایام کس ندید
هرگز به کشتزار تو بذر شکفته را
از ژرفای دره اعصار با شکیب
چون جو به دشت حادثه ها تن کشیده ای
ناباورانه چون صدف ساحل سکوت
از موج موج تلخ حوادث رهیده ای
کو آن شکوه شو شوکت دیروزیت که بود
تا پهنه های خطه ری دشت و دامنت
سر می کشید شعله تابان هور مزد
هر شام و هر پگاه زهرکوی و برزنت
تا نقش شد به سکه ساسان طلسم۱ تو
از دجله تا به ساحل نیل اعتبار یافت
در سایه سار باره دژ بلند تو
فرّ و شکوه مام وطن روزگار یافت
بشکن سکوت و بار دگر نغمه ساز کن
با لحن آسمانی و گلبانگ پهلوی
ای سرزمین پهله چه شد تا افول کرد
از اوج چرخ، اختر اقبال خسروی
آن دژ که سر به سینه افلاک سئوده بود
از عهد ماد دیده به عالم گشوده بود
دیدی که تن چگونه بسودش حضیض خاک
اوجی که بانگ اختر چنگی شنوده بود
پامال وحشیانه سمّ ستور۲ شد
مجد و بزرگواری چندین هزاره ات
دارد به یاد، ذهن زمانه هنوز هم
درهم شکستن کمر برج و باره ات
***
ای شهر من که در تو طلوع و غروب کرد
خورشید روزهای خوش زندگانیم
دادی چو بال پر زدن و پای رفتنم
زان پس کسی نیافت به کویت نشانیم
نا اهل کودک من و دانم که سالهاست
دور از تن به کوره غربت گداختم
اما هنوز یاد تو در خاطر من است
من ناسپاس در تو حودم را شناختم
طفلانه سر به خاک تو گم کردم عاقبت
آن تابناک گوهر عهد شباب را
پیرانه سر به راه و نمی یابم ای دریغ
در شوره زار عمر به غیر سراب را
عمری اگر که بود دو روز شباب بود
باقی میان کشمکش و جان و تن گذشت
بعد از تو ای طلیعه شیرین بامداد
در تلخی غروب سرانجام من گذشت
ای شهر من که یاد من از خاطرت زدود
یاد تو نقش لوح نهان دل من است
در خلوت دل من و خاطرات تو
چون پویه نسیم ملایم به گلشن است
یاد آنکه هرچه بود همه جلوه بود و رنگ
رویای وهم زای خوش کودکانه بود
آن کوچه های خاکی پرپیچ و خم به یاد
چون قصرهای خاطره رنگ فسانه بود
در هر غوب بوی نم خاک و عطر یاس
جان را به آستانه پرواز می کشید
۳خواب چنار پیر کلاغان دشت را
سوی نوازش پر شب باز می کشید
آن عصرها که شامه دیوار کوچه باغ
پر می شد از غبار رهِ کوچ برّه ها
یاد آن سحر که در خُنَکای نسیم باغ
سر می کشید از بن هر گل ترانه ای