ای نشان از من و جوانی من
حاصل دور زندگانی من
چون تو هستی غم جهان نخورم
ای گل سرخ بوستانی من
بازی کودکانه تو بود
مایه شور و شادمانی من
خنده ای از لبان شیرینت
بهترین عیش و کامرانی من
همه هستی من فدای تو باد
گل شب بوی ارغوانی من
بهر آسایشت بود شب و روز
این همه رنج و جانفشانی من
کودکم ای اثر ز هستی من
مایه شور و مهر و هستی من
گه چو ابر بهار گریانی
گه چو صبح امید خندانی
گه زنی چنگ بر سر رو رویم
که خوش آید تو را پریشانی
از پس شام تیره ام سحری
اختر صبح و ماه تابانی
از تو دورند اهرمن صفتان
که تو انگشتر سلیمانی
آرزویم تو هستی همه عمر
نروی از کفم که جانانی
تو به دریای زندگانی من
لؤلؤ شاهسوار رخشانی
نیست گر سیم و زر چه غم دارم
چون تویی در جهان چه کم دارم
گلبن عمر را خزان نبود
تا تو ای لاله رو بهار منی
چو پرد مرغ جان بشاخ فنا
از پس من تو یادگار منی
شمع خلوتسرای جان و دلی
حاصل دور روزگا ر منی
وقت پیری دردمندیها
راحت جان بی قرار منی
نیست حاجت به ماه و پروینم
که فروغ شبان تار منی
غم بود و نبود خود نخورم
در همه حال غمگسار منی
هست امید از خداوندم
که کمر بهر خدمتت بندم
گل من عمر جاودان بادت
همه دم جان شادمان بادت
بلبل خوشنوای این چمنی
در دل و جانم آشیان بادت
دور گردون بکام دل شودت
مهر و ماه سر بر آستان بادت
غم نیابد رهی به جان و دلت
خاطری شاد در جهان بادت
رخ همچون بهار جانپرور
دور از آفت خزان بادت