بی اشک

“ص. ۲۲۲ ; “یاسهای سپید

شمس الدین سیدان

رفتی چنان که بباد برد برگ سوسنی
اشکی شدی چکیده به گلبرگ دامنی

اما هنوز یاد تو در خاطر من است
دور از منی اگرچه تو همواره با منی

در من هزار پنجره وا بود و سر نزد
مهتاب روی ماه تو هرگز ز روزنی

کو هدهد صبا که پیام مرا برد
از باغ زرد پوش خزانی به گلشنی

آن شب که عشق نام تو را در غزل سرود
برق ستاره ای شد و بگرفت دامنی

ای عطر صبح خیز فراسوی دشتها
این یک نفس چه بود تو با من وزیدنی

اینجا قفس به وسعت پرواز تو نبود
بودت به سر هوای همیشه پریدنی

رفتی چنانکه باد برد برگ سوسنی
اشکی شدی چکیده به گلبرگ دامنی

این قصه نیست لایه زخمی نهفته است
این درد نیست تا که بگنجد به گفتنی

آه این فراق مرگ دگرگونه مردن است
بی اشک گریه کردن و بی ناله شیونی